تاریخ انتشار:0000/00/00
كلام-حدیث
نمایش 1-1 از 1 نتیجه

مسا یل کلامی

۱-ميان عقل (علم) ودين(وحي) چه را بطه اي وجود دارد؟

بر اساس حكمت متعا ليه ملا صد را ميا ن بر هان و قران وعرفا ن اتحاد وجود دارد يعني قطعا بين عقل ووحي هيچگونه تعا رضي نخوا هد بود البته عقل وعلم قادر به درك تمامي حقايق ديني نيست ولي تا كنون وحي ودين با هيچيك از مسايل عقلي وعلمي در تعارض نبو ده است  بنا بر اين اگر امري عقلي وعلمي در تعارض با تفسيري از قران ويا روا ياتي باشد ان تفسير ويا روايت مخدوش است.

۲-وحدت يا كثرت دين(پلورالیسم)

در دنياي ما 5دين تو حيدي وحد اقل 7 دين بشري وجود دارد

الف-اديان تو حيدي

1-اصول دين يعني خدا نبوت ومعا د در تمامي انها مشترك است در اين مورد اديان توحيدي وحدت كامل دارند.

2-در مسايل عملي چون اديان الهي در طول يكديگرند  بنا بر اين اخرين دين حق است وساير اديان نسخ شده اند(180ال عمران)

ب-اديان بشري-اينگونه اديان در عرض يكديگرند ولذا ميتوان انها را در كنار هم پذيرفت.

نتيجه-از جهت عملي تمامي اديان در كنار هم زيست ميكنند ليكن با توجه به حقا نيت اخرين دين الهي بقيه اعتباري اند وسر انجام خداوند در اخرت ميان انها داوري خواهد نمود.۱۷حج

۳-ايا دين با سياست قابل جمع است؟(سکولاریسم)

اري زيرا ميان اندو عموم وخصوص مطلق است يعني دين اعم از سياست وغير انست دين توحيدي سياسي است ولي هر سياستي ديني نيست.از نظر تاريخي ميتوان بحكومتهاي يوسف داود سليمان  پيامبر اسلام وبالا خره به جمهوري اسلامي ايران اشاره نمود.

سكولا ريسم ياحكو مت غير مذ هبي محصول سيا ستهاي غلط كليسا وتفتيش عقايد ان در قرون وسطا بود كه پس از رنسانس در اروپا بوجود امد ودر عصر حاضر چنا نچه رهبران ديني در ايران ويا هر نقطه ديگر دين را وسيله قدرت ودنياي خود كنندسرنوشت محتوم رهبران كليسا در قرون وسطا راخواهند داشت.

۴-مراد از اسمانهاي هفتگانه چيست؟

عوا لم هستي چهار تاست لاهوت جبروت ملكوت ونا سوت وعالم اخير خود نيز چهار تاست ذر دنيا برزخ واخرت درنتيجه جمعا هستي داراي هفت عالم است و مراد از اسمانهاي هفتگانه اسمان همين عوالم است چه پيامبر اسلام بمعراج رفتند يعني اخرين مقصد(عالم لاهوت)ومقصد قبلي ايشان (عالم جبروت )بود كه با جبراييل ديدار كردند وقبل از ان ازملكوت وپيش از ان ازاخرت وعالم ذر گذشتند واغاز سفر اسمان دنيا بوده است.با توجه به موارد فوق عيسي وادريس دراسمان چهارم يعني بهشت قرار دارند.

۵-جهان كبير وجهان صغير

جهان كبير عبارت از لاهوت جبروت ملكوت وناسوت است كه همان جهان خداوندي ملايك(عقل) صورت(مثال) وماده(جسم) است.

جهان صغير عبارت  ازنفس ادمي است كه قوه عاقله اوفرشته اوست كه ابزار كليات است وقوه خيال او كه عالم صورت ومثال اوست وقوه حسيه كه ابزار جزييات ومحسوسات  اوست بطور خلاصه خداوند جهان كبير وانسان جهان صغير است.

۶-مراد از اينكه خداوند وجود صرف يا صرف وجود است يعني چه؟

وجود امري شخصي است ومشخصات هيچ شي اي در عالم از ازل تا بابد با مشخصات شيء ديگر تطا بق ندارد وجود هر شخص متعلق بخود اوست ومشخصات او شخصيت اورا ميسازد با توجه باينكه خداوند هيچ وجه اشتراكي با شيء ديگر ندارد بعبارت ديگر خداوند داراي ماهيت نميباشد بنا بر اين ذات او شخصي است ووجود اومنحصر وبدون اشتراك با شيء ديگري است.پس صرف وجود ياوجود صرف است.

۷-ايا پيامبران معصومند ؟عتابهاي خداوندبه انان بچه علت است؟

ايا معصوميت انا ن از دوران كودكي تا پايان عمر است؟

پاسخ پرسش اول قطعا اري است چرا كه اگر پيامبر معصوم نباشد كلام او ديگر اعتباري ندارد مثلا اگر پيامبر اسلام غير معصوم باشد از كجا معلوم كه در كتاب خدا اشتباهي رخ نداده باشد پس اصل معصوميت پيامبر است ايات2و3و4نجم

در مورد سوال  دوم بايد گفت عتاب خداوند در مورد ترك واجب يا انجام عمل حرام نيست بلكه ترك امري مستحب يا انجام امري مكروه از سوي پيامبر است كه در مورد افراد عادي گناهي محسوب نميشود اما از پيامبران توقع ميرود ولذا مورد عتاب قرار ميگيرند.

در مورد سوال سوم بايد گفت انچه مورد نظر واهميت است معصوميت يك انسان درمقام پيامبري است  نه در مقام يك انسان بنا بر اين هر انساني جايز الخطا ست وپيامبران پيش از انتصاب به نبوت نيز مانند سايرين هستند و ضرورتي ندارد در خصوص معصوميت انان قبل ازانتصا ب به نبوت بحث نمود

۸-اثبات روح از طريق مقايسه انسان ورايا نه

بدن ادمي همانند رايانه است ورودي ان حواس ظاهري وباطني است  وخروجي ان فكر زبان وساير اندامها است وكليه عمليات تحليل وتركيب واستنتاج توسط  مغز انجام ميشود حا ل اين كاربر است كه از رايانه استفاده ميكند رايانه بدون كاربر مفيد نيست كاربر ادمي كيست؟ كاربر انسان روح ونفس ادميست كه تن ادمي بدون ان همانند رايانه بدون كاربر است رايانه مركب است وبدن ادمي نيز چنين است رايانه قابل تجزيه وفروش است همانند بدن ادمي اما كاربر رايانه ونفس ادمي غيرازانست.

۹-علل گرايش بدين

درزمينه علل گرايش بدين تئوريهاي زيرين وجوددارد

الف:روانشناسانه

1-عقده هاي روحي عامل گرايش بدين است(فرويد)

2-ازخود بيگانگي چون انسان خواهان كمال است وانرا نمييابداين تصور رابه بيرون پرتاب ميكند(فوئرباخ)

3-جهل عامل انست(اگوست كنت)

4-ترس عامل انست(اسپنسروراسل)

ب:اجتماعي

1-استثمارطبقه حاكم اززيردست(ماركس)

2-ازدست دادن من اجتماعي(دوركيم)

3-ضعفا دين راعليه اقويا اختراع كردند(نيچه)

ج:-فطرت:(اسلام) قران كريم درايه 30روم صريحا اين علت را فطرت ادمي ميداند فطرت نوعي افرينش ادميست كه موجب ميشودانسان ميل بجاودانگي پرستش خدا تشكيل خانواده وزيبايي وهنر داشته باشد انسان داراي سه خلقت طبيعت غريزه وفطرت است كه اولي وجه مشترك انسان با جماد ونبات است ودومي وجه مشترك با حيوان وسومي همان جنبه الهي اوست بنا بر اين نه عقده هاي روحي نه از خود بيگانگي  ونه جهل يا ترس يا تئوريهاي اجتماعي هيچيك از عوامل اصلي  گرايش بدين نميباشد.

دلايل فطري بودن خداپرستي

1-تاريخ نشان داده كه خداپرستي ازذات انسان سرچشمه ميگيرد

2-گريزازمحدوديت

3-خداانتزاعيترين مفهوم عقلي بشر است كه بينهايت ازمحسوسات دوراست

4-تائيدات روانكاوان وفيلسوفان جديد(يونگ)

۱۰-چه رابطه اي ميان قضا وقدر الهي واختيار انسان وجود دارد؟

خداوند ادمي را مختار افريده يعني قضا وقدر او افرينش اختيار ادميست پس اراده خداوند واختيار ادمي درطول يكديگرند يعني هر چه انسان اراده كند اراده الهي هم همان بوده است زيرا اختيار انسان نيز مخلوق اوست پس جبري در كار نيست مگر انكه استثناء اراده الهي مانع اراده انسان شود واين امر بايستي اثبات گردد.

۱۱-احكام اوليه وثانويه

تمامي احكام الهي احكام اوليه اند اعم از واجب يا حرام وغيره اما بحكم قران چنا نچه ضرورت يا اضطرار ويا مصلحت فرد پيش ايد ميتواند بميزان ضرورت يا اضطرار ومصلحت ازانجام واجب يا ترك حرام سرباز زند وبمحض رفع ضرورت واضطراريا مصلحت بحكم اوليه باز گردد اين حكم را حكم ثانوي نامند.در قانون اساسي در مسايل جامعه همين امر پيش بيني شده است بدين صورت چنانچه مجلس شوراي اسلامي ضرورت يا مصلحت تصويب قانوني خلاف احكام اوليه  يا قانون اساسي را بدهد وشوراي نگهبان با ان مخالفت كند مورد بمجمع تشخيص مصلحت نظام ارايه ميشود تامجمع تصميم بگيرد (حكم ثانوي) البته درموردي نيز رهبري داراي چنين اختياري است.پیامبر فرمودند بعد از خود دو چیزرابیادگارمیگذارم یکی کتاب خدا ودیگری عترتم که مراد از اولی احکام اولیه ودومی احکام ثانوی است که توسط امامان در هر زمان جاری میشود.

۱۲-حد- اعتدال- بي حدي

انسان در حيات خود با سه مساله سرو كار دارد عقايد(افكار)-اخلاق(منشها)-احكام(كارها)

1-درافكار وعقايد هيچ حدي وجود ندارد ذهن ادمي تا بينهايت بجلو ميرود چرا كه روح ادمي با خداوند مرنبط است لذا انسان در انديشه كاملا ازاد است وهيچكس حق ندارد عقيده وانديشه افراد را محدود يا تفتيش كند

2-اعمال ادمي قطعا حد دارد زيرا با جسم انسان  مرتبط است وماده محدود.لذا حدود وتكاليف الهي نيز محدود ومصرح است

3-اما درمسايل اخلاقي نه حد است ونه بيحدي بلكه اعتدال وجود دارد يعني نه افراط ونه تفريط چرا كه خلق انسان ميانه روح وجسم اوست.

۱۳-فرق ميان پيامبر وامام وتفاوت مرجع تقليد وولي فقيه

پيامبر اورنده وحي است وامام مجري وحي پيامبر خود نيز ميتواند امام باشد همانند موسي داود سليمان ومحمد ص. امام نيز ميتواند با حمايت مردم حكومت را دراختيار بگيرد همانند علي ع درانصورت ولي امر نيز خواهد بود

درغيبت حضرت صاحب  ع امر امامت و ولايت بعهده مرجع صالح ديني است كه درصورت حمايت مردم مانند مردم ايران ولايت وامامت را بعهده خواهد داشت مانند امام خميني ويا اينكه مرجعيت وولايت تفكيك ميشود مانند وضعيت فعلي ويا اينكه ولايت مورد حمايت مردم قرار نميگيرد مانند زمان پهلوي كه درانصورت تنها مرجعيت وجود دارد.درنتيجه بين مرجعيت وولايت رابطه الزامي وجود ندارد يعني مرجع ميتواند ولي باشد يانباشد وولي فقيه نيز ميتواند مرجع باشد يا نباشد. بعبارت ديگر بايد گفت امامت ازحضرت ادم تا حضرت خاتم واز علي تا مهدي تا پايان جهان استمرار داشته ليكن ولايت در برخي انبيا وبعضي از اوليا وجانشينان ايشان مستقر شده است.

۱۴-رابطه ازادي ودين (ايين الهي يابشري)

ازادي ودين از دو جنسند وقابل مقايسه نيستند ازادي نيرويي در وجود ادميست ودين مقوله اي خارجي ورابطه اندو رابطه عاشق ومعشوق وحبيب ومحبوب ويا انتخاب ومنتخب است خداوند ادمي راازاد افريده وباو اختيار داده است كه سرنوشت خود رابر پايه عقل انتخاب كند (لا اكراه في الدين  ..واصل56) پس انسان ازاد است تا دين يا ايين يا قرار دادهاي اجتماعي را برگزيند واين امر فطري است ونميتواند بدون اجتماع وپذيرش تعهد نسبت بان زندگي كند وانتخاب او اساس مسووليت اورا تشكيل ميدهد

۱۵-خدا شناسي

چگونه وبه چند طريق ميتوان خدا را شناخت؟

1-از طريق دل: يعني تجربه باطني كه اين كار عارفان است ودر عرفان ازان گفته خواهد شد (عين اليقين)

2-از طريق حس وعقل:با درك مخلوقات او از طريق حواس وبرهان عقلي اين روش عالمان است(علم اليقين)

3-از طريق عقل محض:با بررسي رابطه عليت وبرهان عقلي اين روش فيلسوفان است(علم اليقين)

4-از طريق وحي: با بررسي كلام خدا ومعجزات پيامبر واين روش متكلمين است (حق اليقين)

نكته:نور سياه يا كفر حقيقي ذات خداوند مقام لا اسم له ولارسم له(مقام عماء) كان الله في عماء

۱۶-مكاتب فكري

1-شك دروجود(سوفسطائيان ياشكاكيون ياseptique )-2-معتقدبوجود

معتقدبوجود:1-ايدئاليسم(خيالگرا)-2-رئاليسم(واقع گرا)

رئاليسم:1-مادي(حسگرا)شامل ماترياليسم-پوزيتيويسم-امپريسم

2-الهي (theism )شامل تجميع- تفكيك

الف:تجميع:1-تقدم عقل ير وحي شامل مشاء(ارسطو-بوعلي)-معتزله-عقل انتقادي(پوپريسم)

2-تقدم وحي برعقل شامل اشراق-اسكولاستيك-اخباريون-اشاعره-عرفاء

3-هماهنگي عقل ودل ووحي(حكمت متعاليه ملا صدرا)

ب:تفكيك:1-جدائي دين ازمعارف بشري(مكتب خراساني)

2-جدائي امور شخصي ازاجتماعي(سكولاريسم)

3-جدائي امور نظري وعملي(جوادي املي)شامل عقل معيار(درعقايد)-عقل مصباح(دراحكام)-عقل مفتاح(درفلسفه احكام)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مقدمهَُُُ

1 . حديث

در اصطلاح محدثان، به كلامى كه حكايت‏گر سخن، كردار يا تقرير معصوم (پيامبر ص و اهل بيت ع ) است، «حديث» و گاه «خبر» يا «روايت» گفته مى‏شود.

حديث، به‏دليل انتساب آن به معصوم و وحيانى بودن محتواى آن، حجت است. قرآن كريم، به مثابه قانون اساسى اسلام، بيشتر كليات را بيان كرده و تبيين تفاصيل و جزئيات را به روايات واگذار كرده است؛ از اين‏رو روايات، پس از قرآن، مهم‏ترين منبع شناخت دين به شمار مى‏آيد.

2 . تدوين حديث

ثبت و نگارش روايات، به عنوان دومين منبع شناخت دين، از آغاز مورد توجه پيشوايان دينى بوده است و در عصر پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله شمارى از مجموعه‏هاى روايى همچون صحيفه على بن ابى طالب عليه ‏السلام و كتاب على عليه ‏السلام فراهم آمد.

3-اقسام حديث

خبر متواتر و واحد

حديثى متواتر است كه شمار راويان آن در هر طبقه به حدى باشد كه تبانى آنان بر جعل حديث عادتا محال باشد و افاده علم به صدور مضمون حديث از معصوم كند. خبر متواتر به لفظى و معنوى تقسيم شده است. متواتر لفظى، خبرى است كه همه ناقلان، مضمون آن را بيك لفظ نقل كرده باشند و اين به ندرت محقق شده است. متواتر معنوى، قدر مشترك مضمون چند خبر است و اين معنا فراوان تحقق يافته است.

حديث صحيح

از نظر قدماى شيعه به حديثى صحيح گفته مى‏شود كه صدور آن از معصوم قطعى باشد ولو با قراين خارجى، ولى از نظر متأخران حديثى صحيح است كه اولاً : تمامى سلسله سند آن تا معصوم متصل باشد؛ ثانيا : راويان آن در تمام طبقات داراى دو ويژگى وثاقت و امامى بودن باشند.

حديث حَسَن

«حَسَن» ، حديثى است كه سلسله سند آن متصل و راويانش امامى و ممدوح‏اند به مدحى كه به حدّ وثاقت نرسيده است. اگر بعضى از راويان سلسله سند چنين باشند در صورتى كه مابقى صفت رجال حديث صحيح را دارا باشند به آن نيز حسن گفته مى‏شود، زيرا نتيجه تابع اخسّ رجال است. از اين جهت، حديث حسن از نظر اعتبار پس از روايت صحيح قرار دارد.

حديث موثَّق

«موثَّق» ، حديثى است كه، به استثناى شرط امامى بودن ، راويان آن برخوردار از دو ركن پيش گفته در حديث صحيح باشند. بنابراين اگر سلسله سند روايتى به معصوم متصل و راويان آن ثقه باشند در صورتى كه همه يا بعضى از آنها شيعه دوازده امامى نباشند، موثق خواهد بود. حديث موثق از جهت اعتبار، پس از حديث صحيح و حسن، درمرتبه سوم قرار دارد.

حديث ضعيف

به حديثى «ضعيف» مى‏گويند كه هيچ يك از تعريفهاى اقسام پيش گفته، يعنى صحيح، حسن و موثق بر آن منطبق نباشد . به عبارت روشن‏تر، حديثى كه سلسله سند آن فاقد اتصال باشد ، يا راويان آن افراد مجهول‏الحال، يا فاسق و دروغگو باشند ، حديث ضعيف خواهد بود.

حديث قدسى و تفاوت آن با قرآن

حديث قدسى حديثى است كه مضمون آن در خواب يا به وسيله الهام به پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله القا شود و آن حضرت با لفظ خود آن را بيان كند. حديث قدسى از جهات ذيل با قرآن متفاوت است: 1. مشتمل بر اعجاز نيست 2. در نماز به عنوان قرائت كاربرد ندارد. 3. مسّ آن بدون طهارت جايز است.

4 . رابطه حديث و فقه

تمامى مسلمانان، به اتفاق، سنّت (كلام، كردار و تقرير معصوم) را دومين منبع براى استنباط احكام شرعى و فقهى مى‏دانند. از ديدگاه فقيهان، احاديث به خاطر آنكه حكايت‏گر سنّت‏اند نقش اساسى در شناخت احكام شرعى دارند ؛ چه آن‏كه مسائل فقهى را به صورت كلى به دو دسته منصوص و غير منصوص تقسيم مى‏كنند. در بخش منصوص غالبا مسائلى مطرح است كه به گونه‏اى در روايات بيان شده است و در مسائل غير منصوص نيز مبناى استنباط احكام، اصول و قواعدى است كه در بسيارى از موارد از روايات برگرفته شده‏اند . بر اين اساس حديث به سه شكل در فقه شيعه كاربرد دارد :

1 ـ به صورت مستقيم دلالت بر حكم شرعى مى‏كند .

2 ـ در مسائل غير منصوص مستند قاعده اصولى براى استنباط حكم است .

3 ـ مستند بسيارى از قواعد فقهى است كه در ابواب مختلف فقه به كار مى‏روند .

بنابراين كاركرد فقيهان در حوزه حديث ، إعمال دقت و توان خودشان در شناخت اعتبار حديث و پس از آن دقت در محتواى آن ـ يعنى فقه الحديث ـ مى‏باشد .

بخش مهمى از مباحث اصول فقه اختصاص به مباحث الفاظ دارد كه شيوه‏هاى مختلف دلالت نصوص و روايات و شيوه استفاده از آنها را تبيين مى‏نمايد . با توجه به اين نقش مهم براى حديث در فقه شيعه است كه در مقدمات و شرايط اجتهاد ، غالب علوم و دانشهايى كه در حوزه تعيين اعتبار و شيوه دقيق‏تر استفاده از روايات مؤثر هستند ، بر شمرده شده‏اند .

جمعى از عالمان شيعى در استناد به حديث در فقه و بهره‏گيرى از آن، به افراط گرائيده‏اند . ايشان ارزشيابى احاديث موجود در جوامع روايى چهارگانه شيعى را لازم نمى‏دانند و در پذيرش روايات نوعى تسامح را إعمال مى‏كنند . اين گروه به عنوان اخبارى شناخته شده‏اند و در مسائل غير منصوص غالبا احتياط را لازم مى‏دانند . در ميان اهل سنت نيز گروهى كه حشويه ناميده مى‏شوند ـ وخود آنها نيز مذاهبى دارند ـ اين اعتقاد را داشته و دارند . از ديدگاه اخباريان و حشويه، اساس شريعت و فقه ـ و بلكه دين ـ را قرآن و حديث تشكيل مى‏دهد و راه رسيدن به علم قرآن نيز روايات ناظر به آن است . از اين‏رو تنها تمسك به اخبار را در شناخت دين و شريعت اساس قرارداده‏اند .

5 . علم رجال حديث

نقل روايات دينى و تاريخى همراه با اَسناد آنان به مسلمانان اختصاص داشته و منابع دينى و تاريخى ساير اديان و ملل فاقد چنين امتيازى است. به نظر مى‏رسد توصيه‏هاى پى‏درپى پيشوايان دينى به آوردن سند در كنار متن روايات، زمينه‏ساز اين امر بوده است. آمدن نام راويان در آغاز هر روايت، علم رجال را، كه در آن ضمن برشمردن هويت و شخصيت راويان، ميزان عدالت و وثاقت آنان بررسى مى‏شود، پديد آورد. امروزه، به‏رغم گذشت ساليان متمادى از دوران حيات راويان، به كمك منابع رجالى مى‏توان هويت راويان را شناخت و به ميزان وثاقت آنان پى‏برد. بدين ترتيب مى‏توان درباره صحيح يا ضعيف بودن روايات قضاوت كرد.

6 . فقه الحديث

مهم‏ترين دانش حديثى، دانش بررسى و فهم مدلولهاى روايات است كه در اصطلاح به آن «فقه الحديث» گفته مى‏شود. فقه‏الحديث را از اين نظر مى‏توان به‏سان دانش تفسير قرآن دانست؛ همان‏گونه كه علوم قرآن به عنوان مقدّمه فهم مدلولهاى آيات به‏كار مى‏آيد، ساير دانشهاى حديثى همچون تاريخ و مصطلحات، مقدمات لازم را براى دركى عميق‏تر از محتواى روايات به‏دست مى‏دهند. از آن‏جا كه روايات دربرگيرنده ژرف‏ترين مباحث در حوزه ‏هاى خداشناسى، هستى‏شناسى، انسان‏شناسى، رهبرشناسى و... هستند، چگونگى راهيافت به اين معارف نيازمند رعايت قواعد و مبانى‏اى است كه در فقه ‏الحديث بررسى مى‏شوند

7 . سند

حديث مشتمل بر دو بخش است: الف ـ متن حديث كه كلام معصومان عليهم ‏السلام است، ب ـ سند حديث كه مراد از آن سلسله راويانى است كه حديث را از معصوم نقل كرده‏ اند، و از آن جهت آن را «سند» مى‏نامند كه تكيه‏گاه شنونده در اعتماد بر متن حديث است. تقسيم حديث به صحيح، حَسَن، موثّق وضعيف به اعتبار احوال راويان واقع در سند از جهت اتصاف به ايمان و عدالت و عدم اين دو مى‏باشد

8 . اصول اربعمأة

گروهى از اصحاب ائمه عليهم ‏السلام از دوران حضرت امير عليه ‏السلام تا دوران امام حسن عسكرى عليه ‏السلام ، به ويژه در عصر امام باقر و صادق عليهماالسلام ، روايات ائمه عليهم ‏السلام را در مجموعه‏هايى گردآورى كرده‏ اند كه بعدها تعدادى از آنها را «اصل» ناميدند. شمار اين اصول به چهارصد مى‏رسد و به همين دليل آنها را اصطلاحا «اصول اربعمأة» مى‏نامند. بعدها از اين مجموعه‏هاى روايى، به عنوان دست‏مايه‏هاى اوليه براى تدوين كتب اربعه شيعه استفاده شد. نقل مستقيم سخنان ائمه عليهم ‏السلام ، بر نگرفتن از كتابهاى روايى ديگر، اعتبار قابل توجه روايات آنها از نگاه محدثان و... از جمله ويژگيهاى «اصول اربعمأة» است. متأسفانه اغلب اصول به تدريج از بين رفته و فقط چندتايى از آنها باقى مانده است.

9. انواع راويان و تفاوت حديث ضعيف با جعلى

در يك تقسيم كلّى راويان احاديث به سه گروه قابل تقسيم‏اند: 1 ـ راويان راستگو و مورد اعتمادْ در نقل درست احاديثى كه شنيده‏اند ؛ 2 ـ راويان ناشناخته و يا غير قابل اطمينان ؛ 3 ـ راويان دروغ‏پرواز و حديث‏ساز.

گروه نخست مورد اعتماد و احاديث آنها حجت است. آنچه نقل مى‏كنند به معصوم عليه ‏السلام نسبت داده مى‏شود و مورد پذيرش قرار مى‏گيرد.

گروه دوم، راويانى معمولى هستند كه ممكن است به سبب كم‏اطلاعى و يا كم دقتى، حديثى را به درستى نقل نكنند و يا معناى ناموجهى را به معصوم عليه ‏السلام نسبت دهند. اما خود، حديثى را به دروغ نمى‏سازند و بر معصوم عليه ‏السلام افترا نمى‏بندند. احاديث اين دسته ضعيف خوانده مى‏شود و قابل اعتماد نيست و به تنهايى اعتبار لازم را براى استناد در مقام عمل ندارند. اما اين به معناى جعلى و ساختگى بودن اين احاديث نيست و حتى در موارد بسيارى حديث آنان به وسيله قرينه‏ها و نشانه‏هاى ديگر ـ مانند موافقت با عقل و قرآن و احاديث ديگران ـ حجيّت و اعتبار مى‏يابد. گفتنى است گاه ضعف روايت به سبب عدم اتصال حلقه‏هاى راويان به يكديگر است كه آن نيز در برخى موارد قابل حل است.

دسته سوم، كه به دروغ حديث مى‏سازند و آن را با احاديث ديگر محدثان در مى‏آميزند، تعدادشان اندك است. حديث شناسان، بسيارى از اين گروه و احاديث آنان را معرفى كرده‏ اند. روايات اين دسته، جعلى و يا موضوع ناميده مى‏شود و به هيچ روى قابل استناد نيستند، و حتى نقل آنها نيز جايز نمى‏باشد مگر با اشاره به جعلى بودن آنها.

10 . شروط راوى

عالمان و محدثان شرايطى را براى راوى لازم دانسته‏ اند. اين شرايط عبارتند از: اسلام؛ ايمان (امامى بودن)، بلوغ، عقل، عدالت يا وثاقت و ضبط (نقل درست آنچه كه شنيده). روايت راوى تنها در صورت برخوردار بودن او از تمام اين شرايط، كمال اعتبار را دارد و با فقدان شرط دوم كم اعتبار و با فقدان همه و يا يكى از شرايط ديگر كاملاً بى‏اعتبار خواهد بود.

11 . اصحاب اجماع

گروهى از اصحاب ائمه عليهم ‏السلام ، به دليل ملازمت پيوسته با اهل بيت عليهم ‏السلام ، فراوانى نقل روايات، برخوردارى از عدالت و ستايشِ اهل بيت عليهم ‏السلام و... از چنان جايگاه بلندى برخوردار شده‏اند كه عالمان و محدثان شيعه، روايتى را كه نام يك تن از آنان در سندش واقع شده مطلقا معتبر و پذيرفتنى دنسته‏ اند ولو آنكه راوى ما بعد از وى مجهول و يا ضعيف باشد مشروط بر اينكه سند حديث تا وى صحيح باشد. اين راويان را كه «اصحاب اجماع» مى‏نامند عبارت‏اند از:

1. زُرارة بن أعين؛ 2. معروف بن خَرَّبوذ3. بُرَيد بن معاويه عجلى 4. ابو بصير اسدى (يا ابو بصير مرادى)؛ 5. فضيل بن يسار؛ 6. محمد بن مسلم طايى؛ 7. جميل بن درّاج؛ 8. عبداللّه‏ بن مُسكان؛ 9. عبداللّه‏ بن بُكير؛ 10. حمّاد بن عثمان؛ 11. حمّاد بن عيسى؛ 12. أبان بن عثمان؛ 13. يونس بن عبدالرحمن؛ 14. صفوان بن يحيى بيّاع سابرى؛ 15. محمد بن أبى عمير؛ 16. عبداللّه‏ بن مُغيرة؛ 17. حسن بن محبوب؛ 18. احمد بن محمد بن أبى نصر بزنطى.

شش نفر نخست از اصحاب امام باقر و امام صادق عليهماالسلام ، شش نفر دوم فقط از اصحاب امام صادق عليه ‏السلام ، و شش نفر سوم از اصحاب امام كاظم و امام رضا عليهماالسلام هستند.

12 . اصحاب نور

شاگردان و ياران رسول اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله و امامان معصوم عليهم ‏السلام ، نقش بسزايى در گسترش احاديث وفرهنگ ناب اسلامى در طول تاريخ داشته و زحمات بسيارى كشيده‏اند. در اين بخش با شرح مختصر زندگانى برخى از مهمترين آن بزرگواران آشنا مى‏شويم:

جابر بن عبداللّه‏

جابر پسر عبداللّه‏ انصارى، صحابى معروف پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله و از ياران امام على، امام حسن، امام حسين و امام سجّاد عليهم ‏السلام است. جابر ، امام باقر عليه ‏السلام را نيز ديده، امّا قبل از امامت ايشان، در سن 94 سالگى در سال 78 ق درگذشته است. امام صادق درباره جابر مى‏فرمايد: «او آخرين بازمانده اصحاب پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله و شيفته و دلداده ما اهل بيت بود.»

شأن ومنزلت جابر چنان است كه امام باقر عليه ‏السلام فرمود: «جابر از رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله براى من حديث كرد و جابر دروغ نمى‏گويد.»

او در عشق و ارادت به خاندان پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله ثابت قدم بود و در محله‏هاى مدينه رفت و آمد مى‏كرد و مى‏گفت: عليٌّ خَيرُ البَشَر فَمَن أَبى فَقَد كَفَر .

عمّاربن ياسر

عمّار پسر ياسر يكى از چهار مرد بزرگ زمان خود و از پيش‏كسوتان در اسلام بود؛ سه تن ديگر ابوذر، مقداد و سلمانند. پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله هرگاه آزار و اذيّت قريش را نسبت به خاندان عمّار مى‏ديد، آنان را به بهشت بشارت مى‏داد و مى‏فرمود: صَبراً آلَ ياسر مَوعِدكُم الجَنَة.

پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله بارها او را مدح و ستايش كرده، درباره او فرمود: «ايمان تمام وجود عمّار را تا سر استخوانهايش فرا گرفته.» همچنين پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله به امام على عليه ‏السلام فرمود: «بهشت مشتاق تو و عمّار و سلمان است.»

هنگامى كه ميان عمّار و خالدبن وليد گفت‏وگويى درگرفت، پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله فرمود: «هركس با عمّار دشمنى كند خدا با او دشمنى ورزد و هركه به عمّار كينه ورزد خداوند به او كينه ورزد و هر كه عمّار را دشنام دهد، خدا او را دشنام دهد.»

عمّار از طرفداران امام على عليه ‏السلام پس از پيامبر بود و در تشييع پيكر حضرت فاطمه عليهاالسلام شركت داشت و از فرماندهان امام على عليه ‏السلام در جنگ جمل و صفين به شمار مى‏رفت و يكى از پايه‏هاى اعتماد مردم به حكومت امام عليه ‏السلام بود.

شهادت عمّار در سال 37 ق در جنگ صفين، يادآور سخن معروف پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله بود كه فرمود: «عمّار را گروه ياغى و طغيانگر مى‏كشد.» اين سخن پيامبر ماهيت معاويه و اطرافيانش را براى كسانى كه در شكّ و ترديد بودند، روشن كرد. پس از شهادت عمّار، بسيارى از كسانى كه از جنگ كناره گرفته بودند، به نبرد برخاستند و به شهادت رسيدند.

عبداللّه‏ بن عباس

عبداللّه‏ بن عباس پسر عموى پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله و از مفسران و راويان است.

او در شعب ابو طالب به دنيا آمد و تنها سيزده سال داشت كه پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله از دنيا رفت. با اين حال چنان در فراگيرى علم و دانش از خود اشتياق و لياقت نشان داد كه پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله در حق او اين چنين دعا كرد: اللّهمّ فقّههُ في الدّينِ وعَلّمهُ التأويلَ .

مكانت علمى عبداللّه‏ بن عباس چنان بود كه در همان اوان جوانى در دوران خلفاء مورد احترام آنها قرار گرفت و گره‏هاى علمى آنان را مى‏گشود.

ابن عباس هرگز ملازمت اميرمؤمنان عليه ‏السلام را از كف نداد و از خرمن دانش آن حضرت خوشه ‏هاى فراوان چيد.

امام عليه ‏السلام نيز چون استادى مهربان معارف دينى بويژه تفسير قرآن را به او آموخت. و او در علوم مختلف همچون فقه، تفسير، انساب، شعر و... به چنان پايه‏اى نايل آمد كه او را حِبر الاُمّه و تك سوار اين ميادين نام نهادند. و امام على عليه ‏السلام در حقش فرمود: كأنّهُ يَنظرُ إلى الغيبِ مِن سِترٍ رَقيقٍ . گويا او از پشت سترى نازك به غيب مى‏نگرد. او در تمام جنگها ملازم حضرت امير عليه ‏السلام بوده است. و پس از شهادت امام على عليه ‏السلام با امام حسن عليه ‏السلام بيعت كرد.

ابن عباس در آخر عمر نابينا شد. برخى علت نابينايى وى را گريه بسيار بر امام على وحسنين عليهم ‏السلام دنسته‏ اند.

أسماء بنت عميس

اسماء دختر عميس وخواهر ميمونه ـ همسر رسول خدا ـ است.

وى ابتدا همسر جعفر بن ابى طالب و بعد ابوبكر و سپس بعد از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام به افتخار همسرى با امير مؤمنان على عليه ‏السلام نائل آمد.

أسماء از پيشگامان در اسلام است و همواره در دوستى خاندان پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله پايدار بود و از آن هنگام كه به مدينه آمد، همچون مادرى مهربان، محرم اسرار فاطمه زهرا عليهاالسلام بود. بنابر وصيت آن حضرت ، اسماء در شستن بدن مطهرش به امام على عليه ‏السلام يارى رساند.

او از شهود قضيه فدك وتكذيب‏كنندگان حديث إنّا معاشرَ الانبياءِ لا نُوَرِّثُ ما تَركناهُ صَدَقَةً است، امّا ابوبكر شهادت او را نپذيرفت.

در حديثى از پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله نام اسماء در ميان زنان مؤمن آمده است. امام باقر عليه ‏السلام در روايتى هفت خواهر بهشتى را نام مى‏برد كه نام او در ابتداى آنان قرار دارد و امام صادق عليه ‏السلام نجابت محمد بن ابى‏بكر را از جانب مادرش اسماء بنت عميس مى‏داند.

سُلَيْم بن قيس هلالى

شيخ ابو صادق سليم پسر قيس كوفى از اصحاب امام على، امام حسن، امام حسين و امام زين‏العابدين عليهم ‏السلام است. وى در سنين نوجوانى در ايّام حكومت عمر ، وارد مدينه شد و پس از آشنايى با اصحاب و ياران پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله ، همراهى اميرمؤمنان على عليه ‏السلام را انتخاب كرد و با سلمان و ابوذر و مقداد ارتباطى صميمى داشت و از سيره پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله و وقايع پس از رحلت آن حضرت، به‏دقّت پرس و جو مى‏كرد و جزئيات مسائل را به خاطر مى‏سپرد.

با توجه به ممنوع بودن نقل روايت در زمان عمر و عثمان، به سختى احاديث خود را پنهان ساخت؛ تا اين كه در دوره حكومت امام على عليه ‏السلام زمينه ثبت حقايق براى او آماده شد.

سليم در نبردهاى سه‏گانه امام على عليه ‏السلام در كنار حضرت بود و در زمان امام حسن و امام حسين عليهماالسلام همواره همراهى اين بزرگواران را ترجيح مى‏داد و بنا بر احتمالى هنگام واقعه كربلا زندانى بوده است. پس از شهادت امام حسين عليه ‏السلام از ياران امام زين العابدين عليه ‏السلام بود و در سال 75 ق از خشونتهاى حجّاج بن يوسف گريخت و به ايران آمد و در يكى از شهرهاى فارس به نام نوبندگان اقامت گزيد.

در اين شهر با نوجوانى به نام ابان بن ابى عياش آشنا شد و ذوق و شوق اين جوان در فراگرفتن مسائل دينى موجب شد تا سُلَيم بن قيس در اواخر عمر خود كتابى كه از سخنان امام على عليه ‏السلام و فرزندان آن بزرگوار و ديگر ياران پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله گردآورى كرده بود، به او بسپارد و بر حفظ و نگهدارى كتاب سفارش كند.

پس از درگذشت سُلَيم در سال 76، ابان به مدينه رفت و به حضور امام سجّاد عليه ‏السلام شرفياب شد و كتاب سُلَيم را به آن حضرت عرضه داشت. امام در فاصله سه روز در حالى كه دو صحابى پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله به نام ابو طفيل كنانى و عمربن ابى سلمه كتاب را براى ايشان مى‏خواندند، از محتواى آن آگاهى يافت و فرمود: «سليم راست گفته است. خدايش بيامرزد. همه اينها سخن ما است كه ما خبر داريم .» بدين ترتيب اين كتاب از سوى امام معصوم تأييد شد .

نام سُليم به عنوان مؤلف يكى از اصول معتبر شيعه ثبت شده است؛ هرچند كتابى كه اكنون به نام كتاب سُلَيم مشهور است ، بخاطر ترديد در انطباق آن با نگاشته اصلى سليم بن قيس مورد بحث و گفتگوى دانشمندان است.

محمّدبن مسلم

كنيه او ابوجعفر و به اعور و طحان اشتهار داشت . او اهل طائف بود اما در كوفه سكونت داشت . وى از برجسته‏ترين ياران و حواريون امام باقر و امام صادق عليهماالسلام و از پرهيزگارترين و دانشمندترين مردم كوفه بود و در سن هفتاد سالگى به سال 150 ق درگذشت.

او از اصحاب اجماع است و بدين جهت روايات او نزد علما صحيح تلقّى شده‏است. نجاشى او را آبروى شيعه و فقيه و پارسا مى‏داند. شيخ مفيد نيز وى را در زمره فقيهانى كه هيچ انتقادى بر ايشان نيست ، مى‏شمارد.

دانش فراوان او چنان است كه وقتى راوى جليل القدر ـ ابن ابي يعفور ـ از امام صادق عليه ‏السلام درخواست مى‏كند تا هنگام عدم دسترسى به امام شخصى را براى پاسخگويى به پرسشهايش به او معرفى كند ، امام ، محمّد بن مسلم را به او معرفى مى‏كند. مقام علمى او در ميان علماى اهل سنّت نيز مشهور است.

چنانكه ابو حنيفه ـ رئيس مذهب حنفيه ـ با فرستادن واسطه پاسخ مسائل خود را از او مى‏پرسيد.

وى مردى ثروتمند و متمكن بود و آن هنگام كه امام باقر عليه ‏السلام به او فرمود: «تواضع كن»، زنبيلى از خرما برداشت و با ترازويى در مقابل مسجد جامع به فروختن خرما مشغول شد. بستگانش او را از اين كار منع كردند، ولى او در پاسخ گفت: «مولايم مرا امر كرده و من با او مخالفت نمى‏كنم .» خويشاوندانش از او خواستند حال كه تصميم به انجام كارى دارد، آسيابى تهيه كند و به آرد كردن گندم مشغول شود. او اين پيشنهاد را پذيرفت؛ از همين رو او را طحّان يعنى آسيابان ناميده‏اند. تعداد رواياتى كه در كتب اربعه نام محمد بن مسلم در سند آنها واقع شده است قريب (2300) مورد است.

محمّدبن ابى عمير

محمّد پسر زياد است. او را بيش‏تر با كنيه پدرش مى‏خوانند و به ابن ابى عمير شهرت دارد. وى از ياران و صحابه امام كاظم، امام رضا و امام جواد عليهم ‏السلام است و در سال 217 ق درگذشت. وى عابدترين و پرهيزگارترين مردم زمانش بود چنانكه گاهى پس از نماز صبح سر به سجده مى‏گذاشت و هنگام ظهر سر از سجده برمى‏داشت .

محمد در بيان كردن روايت بسيار دقيق بود و با آن‏كه از دانشمندان اهل سنت، روايات بسيارى شنيده بود، هيچ گاه از آنان روايت نقل نمى‏كرد، تا مبادا سخن آنان با گفتار ائمه عليهم ‏السلام آميخته شود. هارون الرشيد، او را مجبور كرد تا اسامى شيعيان امام كاظم عليه ‏السلام را افشا كند و يا قضاوت برخى از شهرها را قبول كند، اما نپذيرفت. به همين جهت او را تازيانه زد و به زندان افكند. در اين مدت خواهرش كتابهاى وى را ـ كه 94 جلد برشمرده‏اند ـ در درون زمين پنهان كرد كه تمام آنها از ميان رفته است.

ابن ابى عمير برغم آنكه ثروتمند بود پس از آزادى از زندان اندوخته‏اى نداشت . در اين هنگام شخصى كه به او بدهكار بود، خانه‏اش را فروخت و ده هزار درهم براى او آورد، ولى محمّد آن را نپذيرفت و گفت: با آن‏كه به يك درهم آن هم محتاجم امّا امام صادق عليه ‏السلام فرمود: مرد بدهكار را به جهت بدهى‏اش نبايد از خانه بيرون كرد.

برخى از كتابهاى وى عبارتند از: الاحتجاج في الامامة، الكفر والايمان، اختلاف الحديث . تعداد رواياتى كه در كتب اربعه نام محمد بن ابى عمير در سند آنها واقع شده است (5360) مورد است.

ابوحمزه ثمالى

ثابت بن دينار، عالمى سترگ و پرهيزگار است كه با بهره‏گيرى از سيره اهل بيت عصمت و طهارت عليهم ‏السلام تربيت شد و در كوفه مركز تشيع و ولايت، نشو و نما يافت. او از بارزترين دانشمندان و زهاد و استوانه‏هاى شيعه است.

ابوحمزه ثمالى از راويان امام زين العابدين، امام باقر و امام صادق عليهم ‏السلام است و در سال 150 ق در هفتاد سالگى درگذشت. امامان شيعه عليهم ‏السلام شخصيّت ابو حمزه را كه از اوّلين شيعيان امام سجّاد عليه ‏السلام است ، ستايش كرده‏ اند.

دانشمندان رجال او را با الفاظ ثقة، عادل، و جليل القدر ستوده و از حواريون امام سجّاد عليه ‏السلام دنسته‏ اند. روايات ابوحمزه در فقه، كلام، تفسير و عرفان بسيار است. افزون بر دعاى معروف به دعاى ابو حمزه، كه در سحرهاى ماه مبارك رمضان خوانده مى‏شود و ايشان آن را از امام زين العابدين عليه ‏السلام نقل كرده‏است ، رسالة الحقوق، كتاب الزهد و النوادر در شمار آثار و تاليفات اوست. تعداد رواياتى كه در كتب اربعه نام اين بزرگوار در سند آنها واقع شده است بيش از (100) مورد است.

ابوبصير

ابوبصير، كنيه مشترك دو تن از راويان شيعه به نامهاى يحيى بن ابى القاسم اسدى و ليث بن بَخْتَرى مرادى است.

ابوبصير يحيى پسر ابوالقاسم اسدى از دانشمندان شيعى كوفه به سال 150 ق درگذشت.

وى از شاگردان امام باقر و امام صادق عليهماالسلام است و روايات اعتقادى و فقهى بسيارى از او برجاى مانده است. او به سان يكى از حاملان پر اندوخته حديث اهل بيت عليهم ‏السلام در كوفه شناخته مى‏شد و به عنوان يكى از قطبهاى رهبرى فكرى شيعه به شمار مى‏رفت و در صحنه‏هاى مبارزه فكرى با گروه‏هاى مخالف ، چون مختاريه و زيديه حضور داشت.

او در زمان امامت امام كاظم عليه ‏السلام به طرفدارى ايشان در مقابل فطحيه ايستادگى كرد و در ميان ياران امام كاظم عليه ‏السلام از ويژگى ممتازى برخوردار بود.

ابوبصير از اصحاب اجماع است ، و همه علماى شيعه وى را ستايش كرده‏ اند.

زرارة بن اعين

آل اعين، خاندان شيعى مذهب كوفه از زمان امام سجّاد عليه ‏السلام تا غيبت كبرى همواره همراه اهل بيت عليهم ‏السلام بوده‏اند. فرزندان اعين همگى از دانشمندان بزرگ شيعه هستند. نام زراره درخشنده‏تر و پرآوازه‏تر از فرزندان ديگر اعين است.

زراره حدود سال 80 ق متولد شد و در سال 150 ق كمتر از دو ماه پس از شهادت امام صادق عليه ‏السلام درگذشت و از ياران مخلص و راويان سرشناس امام باقر و امام صادق عليهماالسلام بود.

او از فقه، حديث، كلام، ادب و شعر ، بهره برده بود ، امّا تخصّص وى بيش‏تر در فقه بود .

زراره از مردانى است كه شايستگى و معرفت او موجب شد تا كتاب امام على عليه ‏السلام با املاى پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله و دستخط امام كه حاوى تمام احكام حلال و حرام الهى است را مشاهده كند. امام صادق عليه ‏السلام بهشت را به زراره بشارت داد و بارها وى را ستوده است.

دانشمندان علم رجال نيز او را به نيكويى ستوده‏اند. تعداد رواياتى كه در كتب اربعه نام زراره در سند آنها واقع شده است به (2094) روايت بالغ مى‏گردد.

صفوان بن يحيى

صفوان ، پسر يحيى و كنيه‏اش ابو محمد است. وى كوفى و فروشنده پارچه‏اى ظريف به نام سابرى بود ؛ و از همين‏رو به بيّاع سابرى مشهور شد. پدرش از اصحاب امام صادق عليه ‏السلام و خود او از ياران و راويان امام كاظم ، امام رضا و امام جواد عليهم ‏السلام و از وكلاى دو امام اخير بوده است. صفوان 210 ق در مدينه درگذشت.

امام جواد عليه ‏السلام به او توجهى خاص داشت و پس از درگذشت وى، كفن و حنوط براى او فرستاد و به اسماعيل پسر امام كاظم عليه ‏السلام دستور داد بر او نماز بخواند و در روايتى خشنودى خود را از او بيان فرموده است.

صفوان در تجارت شريك عبداللّه‏ بن جندب و على بن نعمان بود. آنان روزى در بيت‏اللّه‏الحرام پيمان بستند: هر كدام زودتر درگذشت، آنكه باقى مى‏ماند نماز و روزه و زكات ديگرى را نيز به جاى آورد. آن دو دوستِ صفوان، زودتر از دنيا رخت بربستند و صفوان روزى 150 ركعت نماز مى‏گزارد و در سال سه ماه روزه مى‏گرفت و هر سال سه بار زكات مى‏داد و هر كار مستحبى كه انجام مى‏داد ، براى آن دو نيز به جاى مى‏آورد.

صفوان از اصحاب اجماع است و علماى شيعه بر درستى روايات او اتفاق‏نظر دارند. وى 30 كتاب تصنيف كرده است. تعداد رواياتى كه در كتب اربعه نام صفوان بن يحيى در سند آنها واقع شده است به (1181) روايت بالغ مى‏گردد.

يونس بن عبدالرحمان

يونس پسر عبدالرحمان متولد 208 ق ، از بزرگان اصحاب ائمه عليهم ‏السلام بوده است. وى از امام كاظم و امام رضا عليهماالسلام نقل روايت كرده است. در ايام حج امام صادق عليه ‏السلام را نيز زيارت كرده است، اما از ايشان روايتى نقل نكرده است.

احاديث بسيارى در ستايش و مدح يونس آمده است وامام رضا عليه ‏السلام براى پاسخگويى به پرسشهاى دينى او را به مردم معرفى مى‏كرد. پس از شهادت امام كاظم عليه ‏السلام ، برخى از نمايندگان آن حضرت كه منحرف شده و به واقفيه مشهور شدند، ثروت فراوانى براى يونس فرستادند تا او را از مسير حق منحرف كنند، امّا يونس آن را قبول نكرد و در راه حق ثابت قدم ماند. برخى عقيده دارند همين برخورد او سبب شد تا واقفيه چهره درخشان او را در ميان ياران و شاگردانش مخدوش كنند و عليه او بدگويى نمايند .

عالمان رجال يونس را از اصحاب اجماع دانسته و او را بسيار ستوده‏اند. يونس تأليفات بسيارى دارد. وقتى امام حسن عسكرى عليه ‏السلام كتاب «يوم و ليله» او را مى‏بيند، مى‏فرمايد: «خداوند در برابر هر حرف او نورى در قيامت به او ع<